لب ها می لرزند، شب می تپد. جنگل نفس می كشد
پروای چه داری، مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم، و باد شقایق دور دست را پرپر می كند
به سقف جنگل می نگری: ستارگان در خیسی چشمانت می دوند
بی اشك، چشمان تو ناتمام است، و نمناكی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی، گره تاریكی می گشاید
لبخند می زنی، رشته رمز می لرزد
می نگری، رسایی چهره ات حیران می كند
بیا با جاده پیوستگی برویم